next page

fehrest page

back page

حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام در روز بيستم جمادى الاخر سال دوم بعثت متولد گرديد، و آن روز شريفى است كه در آن شاديهاى مؤ منان تجديد مى شود، و مستحب است كه در اين روز به كارهاى خير اقدام شود و به بينوايان صدقه داده شود. و در روايت ديگرى آمده است كه تولد او در سال پنجم بعثت بوده است .
و اهل سنت روايت كرده اند كه ميلاد او پنج سال قبل از بعثت بوده است .
و در الدر النظيم آمده كه فاطمه پنج سال بعد از مبعث متولد شده و در آن سال قريش خانه كعبه را تعمير مى كردند، و روايت شده كه او در روز بيستم جمادى الاخر سال چهل و يكم از زندگانى پيامبر متولد شده است .
و در مناقب آمده كه وى در سال پنجم بعثت متولد شده و سه سال بعد از معراج پيامبر بوده ، در روز بيستم جمادى الاخر، و هنگامى كه امام حسن متولد شده وى دوازده سال داشته و گفته شده كه يازده ساله بوده ، و بين ولادت حسن با باردارى بر حسين عليهم السلام ، پنجاه روز فاصله بوده است . و روايت شده كه او پنج سال بعد از وحى متولد گرديده است .
3 بحارالانوار، ج 16 ص 78 ض رقم 20:
العددالقوية : و فى المناقب (152): روى اءن فاطمة عليهاالسلام ولدت بمكة بعد المبعث بخمس سنين ، و بعد الاسراء بثلاث فى العشرين من جميدى الاخرة ، و ولدت الحسن عليه السلام و لها اثنتا عشرة سنة ؛ و قيل : احدى عشرة سنة بعد الهجرة ، و كان بين ولادتها الحسن و بين حملها بالحسين عليه السلام خمسون يوما (153)
4 بحارالانوار، ج 16 ص 77 رقم 20:
العددالقويه : الدر النظيم : ان فاطمة ولدت بعد ما اءظهرالله نبوة اءبيها بخمس سنين ، و قريش تبنى البيت (154) وروى اءنها ولدت عليهاالسلام فى جميدى الاخرة يوم العشرين منه سنة خمس و اءربعين من مولد النبى صلى الله عليه و آله
ترجمه : حضرت فاطمه پنج سال بعد از بعثت پدرش متولد گرديده و در اين زمان قريش خانه كعبه را تعمير مى كرد، و روايت شده كه او در روز بيستم جمادى الاخر از چهل و پنج سالگى پيامبر متولد گرديده است .
ضميمه چهارم : مستدرك احاديث مربوط به كيفيت خلقت فاطمه عليهاالسلام
درباره كيفيت انعقاد حضرت فاطمه عليهاالسلام و چگونگى خلقت نورى و دنيوى حضرت فاطمه عليهاالسلام تعدادى از احاديث و روايات در جلد 43 بحارالانوار آمده و تعداد ديگرى در ساير مجلدات بحار وجود دارد كه آنها را نيز انتخاب نموده و در اينجا آورده ايم :
1 بحارالانوار، ج 37 ص 81 و 82 رقم 49:
كشف الغمة (155): وروى عن على عليه السلام قال : سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله يقول : ان الله تبارك و تعالى خلقنى و عليا و فاطمة و الحسن و الحسين من نور واحد.
و عن حذيفة بن اليمان قال : دخلت عائشة على النبى صلى الله عليه و آله و هو يقبل فاطمة صلوات الله عليها، فقالت : يا رسول الله اءتقبلها و هى ذات بعل ؟ فقال لها: اءما والله لو علمت ودى لها اذا لازددت لها ودا، انه لما عرج بى الى السماء الرابعة ، اءذن جبرئيل ، و اءقام ميكائيل ، ثم قال لى : اذن : فقلت اءدنو و اءنت بحضرتى ؟ فقال : لى ، نعم ان الله فضل اءنبياء المرسلين على ملائكته المقربين ، و فضلك اءنت خاصة ، فدنوت فصليت باءهل السماء الرابعة فلما صليت و صرت الى السماء السادسة اذا اءنا بملك من نور على سرير من نور، عن يمينه صف من الملائكة و عن يساره صف من الملائكة ، فسلمت فرد على السلام و هو متكى ء فاءوحى الله عزوجل اليه : اءيها الملك ! سلم عليك حبيبى و خيرتى من خلقى فرددت السلام عليه و اءنت متكى ء؟ و عزتى و جلالى لتقومن و لتسلمن عليه و لاتفعد الى يوم القيامة ، فوئب الملك و هو يعانقنى و يقول : ما اءكرمك على رب العالمين يا محمد! فلما صرت الى الحجب نوديت ((آمن رسول بما اءنزل اليه ، فاءلهمت فقلت : و المؤ منون كل آمن بالله و كتبه و رسله )) ثم اءخذ جبرئيل (عليه السلام ) بيدى و اءدخلنى الجنة و اءنا مسرور، فاذا اءنا بشجرة من نور مكللة بالنور، و فى اءصلها ملكان يطويان الحلى و الحلل الى يوم القيامة ، ثم تقدمت اءمامى فاذا اءنا بقصر من لؤ لؤ ة بيضاء لا صدع فيها و لا وصل ، فقلت : حبيبى لمن هذا القصر؟ قال : لابنك الحسن ، ثم تقدمت اءمامى فاذا اءنا لم تفاحا اءعظم منه ، فاءحذت تفاحة ففلقتها، فاذا اءنا بحوراء كان اءجفانها مقاديم اءجنحة النسور، فقلت لها: لمن اءنت ؟ فبكت ثم قالت : اءنا لابنك المقتول ظلما الحسين بن على ؛ ثم تقدمت اءمامى فاذا اءنا برطب اءلين من الزبد الزلال و اءحلى من العسل ، فاءكلت رطبة منها و اءنا اءشتهيها، فتحولت الرطبة نطفة من صلبى ، فلما هبطت الى الارض واقعت خديجة فحملت بفاطمة ، ففاطمة حوراء انسية ، فاذا اشتقت الى رائحة الجنة شممت رائحة ابنتى فاطمة صلوات الله عليها و على اءبيها و بعلها.
و منه عن ابن عباس مثله ، و فيه زيادة يتعلق بفضل اءميرالمؤ منين عليه السلام و فيه فقلت : لمن هذه الشجرة ؟ فقال : لاخيك على بن ابى طالب ، و هذان الملكان يطويان الحلى و الحلل الى يوم القيامة ، و ليس فيه ذكر الحسن و الحسين عليهماالسلام .
و فيه فاءخذت رطبة فاءكلتها فتحولت .
و فيه قبل هذا: فصليت باءهل السماء الرابعة ثم التفت عن يمينى ، فاذا اءنا بابراهيم فى روضة من رياض الجنة ، قد اكتنفه جماعة من الملائكة .
و فيه : فنوديت فى السادسة : يا محمد! نعم الاب اءبوك ابراهيم و نعم الاخ اءخوك على .
فر (156): محمد بن زيد الثقفى ، عن اءبى نصر بن اءبى مسعود الاصفهانى ، عن جعفر بن اءحمد، عن الحسن بن اسماعيل ، عن على بن محمد الكوفى ، عن موسى بن عبدالله الموصلى ، عن اءبى فزازة عن حذيفة مثله

ترجمه : على عليه السلام گويد: رسول خدا مى فرمود: خداوند تبارك و تعالى على ، فاطمه ، حسن و حسين را از نورى واحد خلق نمود.
و حذيفة بن يمان گويد: عايشه بر رسول خدا وارد شد در حالى كه پيامبر گونه دخترش فاطمه را مى بوسيد پس گفت : اى رسول خدا! آيا هنوز مانند دوران كودكى او را بوسه مى زنى در حالى كه زنى شده و همسر دارد؟
رسول خدا فرمود: به خدا اى عايشه ! اگر مى دانستى كه چقدر او را دوست مى دارم همانا محبت تو بر او بيشتر مى گشت ، هنگامى كه به آسمانها عروج كرده بودم ، در آسمان چهارم جبرئيل اذان گفت و ميكائيل اقامه ، سپس ‍ جبرئيل گفت : جلو بايست تا بر تو اقتدا نموده و نماز بگزاريم . گفتم : آيا من جلو بايستم در حالى كه تو حاضرى ؟ گفت : آرى ، همانا خداوند انبياى مرسل خود را بر ملائكه مقرب خود برترى داده و تو را نيز خصوصا بر ايشان مقدم داشته است . سپس جلو رفتم و با اهل آسمان چهارم نماز گزاردم و پس از آن به آسمان ششم عروج نمودم و ناگهان خود را در مقابل ملكى نورانى بر تختى از نور كه در سمت چپ و راست آن ملائكه زيادى صف كشيده بودند يافتم ، و من سلام گفتم و او جوابم داد در حالى كه تكيه داده بود، سپس از جانب خداى تعالى بر آن ملك وحى شد: اى ملك ! حبيب و بهترين مخلوقات من بر تو سلام گفت و تو جواب او را گفتى در حالى كه تكيه داده بودى ؟ به عزت و جلالم و فورا برمى خيزى و بر او سلام مى كنى و تا روز قيامت نمى نشينى . آن فرشته فورا برخاست و مرا در آغوش ‍ گرفته و گفت : اى محمد! تو چقدر در درگاه الهى عزيز و محترم هستى . سپس وقتى به طرف حجابها روانه شدم ندايى به گوشم رسيد كه مى خواند: ((ايمان آورد پيامبر، به آنچه كه بر او نازل شده است ))، پس از آن بر من الهام شد و گفتم : ((تمام مؤ منان ايمان به خداوند و كتابها و فرستادگان او دارند))، سپس جبرئيل دست مرا گرفت و داخل بهشت نمود، وقتى وارد بهشت شدم شادمان گرديدم زيرا خود را بر درختى از نور مشاهده نمودم ت كه دو فرشته آن را زينت مى كردند و خداوند به ايشان فرمان داده بود كه اين عمل را تا روز قيامت ادامه دهند، و در مقابل من قصر بسيار زيبايى قرار داشت كه به انواع جواهرات و زينت ها آراسته بود، گفتم : حبيب من ! اين قصر به چه كسى تعلق دارد؟ فرمود: به فرزندت حسن مجتبى ، پس جلو رفتم و در مقابلم خرمايى ديدم كه تا آن زمان خرمايى به درشتى آن نديده بودم ، پس آن را برگرفتم و شكافتم ، و در اين حال حوريه اى ظاهر گرديد كه بالهايى گسترده و قوى داشت ، به او گفتم : تو به چه كسى تعلق دارى ؟ وى گريه كرد و گفت : من به فرزندت حسين كه به ظلم و ستم كشته مى شود تعلق دارم . سپس جلو رفتم و به خرمايى لطيف تر از خامه زلال و شيرين تر از عسل برخوردم و يكى از آنها را خوردم در حالى كه اشتهاى بسيار نسبت به آن داشتم ، و در اثر آن خرما نطفه اى در صلب من ايجاد گرديد. هنگامى كه به زمين بازگشتم با خديجه همبستر شدم و او به فاطمه حامله گرديد، پس ‍ فاطمه حوريه اى است و هرگاه شوق بوى بهشت پيدا مى كنم رايحه او را استشمام مى نمايم .
در همين كتاب ، از ابن عباس نيز، همين روايت نقل شده ولى دو روايت نسبت به هم تفاوتهايى در الفاظ و عبارات دارند كه در متن عربى آمده و ما از ترجمه آن خوددارى مى نماييم .
2 بحارالانوار، ج 37 ص 64 و 65 رقم 36:
الطرائف (157): ما وجدته فى حديث سفيان الثورى تاءليف سليمان بن اءحمد الطبرانى (158) عن هشام بن عروة عن عائشة قالت : كنت اءرى رسول الله صلى الله عليه و آله يفعل بفاطمة عليهاالسلام شيئا من التقبيل و الالطاف ، فقلت : يا رسول الله تفعل بفاطمة شيئا لم اءرك تفعله قبل ؟ فقال : يا حميراء انه لما كانت ليلة اسرى بى الى السماء دخلت الجنة فوقفت على شجرة من شجر الجنة لم اءرشجرة فى الجنة اءحسن منها حسنا، و لا اءنصر منها ورقا، و لا اءطيب منها ثمرا، فتناولت ثمرة من ثمرها فاءكلتها، فصارت نطفة فى ظهرى ، فلما هبطت الى الارض واقعت خديجة فحملت بفاطمة اذا اءشتقت الى الجنة شممت ريحهها من فاطمة .
يا حميراء! ان فاطمة ليست كنساء الادميين و لا تعتل كما يعتلل يعنى به الحيض .
و من ذلك ما رواه اءحمد بن حنبل فى مسنده (159) باسناده اءن النبى صلى الله عليه و آله اءخذ بيد الحسن و الحسين و قال : من اءحبنى و اءحب هذين و اءباهما و امهما صلوات الله عليهم كان معى فى درجتى يوم القيامة .
و من ذلك ما رواه الفقيه الشافعى ابن المغازلى فى كتابه (160) باسناده الى جابر بن عبدالله قال : قال رسول الله صلى الله عليه و آله ذات يوم بعرفات و على عليه السلام تجاهه : ادن منى يا على ، خلقت اءنا و اءنت من شجرة ، فاءنا اءصلها و اءنت فرعها و الحسن و الحسين اءعصانها، فمن تعلق بغصن منها اءدخله الله الجنة

ترجمه : عايشه مى گفت : هنگامى كه محبت و لطف خارج از حد رسول اكرم به دخترش فاطمه را ديدم گفتم : اى رسول خدا! چنان به اين دختر محبت مى كنى كه نديدم كسى قبل از تو چنين كرده باشد؟ و پيامبر فرمود: اى حميرا! در شبى كه مرا در آسمان سير دادند، داخل بهشت گرديدم و در مقابل درختى از درختان بهشتى قرار گرفتم كه هرگز نديده بودم زيباتر از آن درخت را و لطيف تر از برگهاى آن را، و پاكتر از ميوه هاى آن را، و يكى از ميوه هاى آن را خوردم ، پس در اثر آن ميوه نطفه اى در بطن من به هم رسيد، و هنگامى كه به زمين بازگشتم با خديجه همبستر شدم و او به فاطمه حامله گرديد، پس هرگاه شوق بهشت به من دست مى دهد بوى او را استشمام مى كنم .
اى حميرا! به درستى كه فاطمه مثل زنان معمولى نيست بلكه او حيض ‍ نمى شود و خون نمى بيند.
و جزو اين حديث است آنچه كه احمد بن حنبل آن را از پيامبر نقل كرده كه ايشان دست حسن و حسين را گرفته و فرمودند: هر كه مرا و اين دو را، و پدر و مادرشان را دوست بدارد وارد بهشت مى شود و در مرتبه انبيا قرار مى گيرد (همراه من وارد بهشت مى شود).
و از اين قسم است روايتى كه ابن مغازلى در كتابش به نقل از جابر بن عبدالله آورده كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله روزى در عرفات خطاب به على عليه السلام فرمود: اى على ! من و تو از درختى آفريده شده ايم در عالم ذر كه من اصل آن و تو فرع و ساقه آن و حسن و حسين شاخه هاى آن هستند پس هر كه به اين شاخه ها آويزان شود يعنى آن دو را دوست داشته و هدايت را از آنجا بخواهد خداوند او را وارد بهشت مى كند.
3 بحارالانوار، ج 16 ص 78 80 رقم 20:
العددالقوية : وروى اءنها ولدت خمس سنين قبل ظهور الرسالة و نزول الوحى ، و قيل : بينا النبى صلى الله عليه و آله جالس بالابطح و معه عمار بن ياسر، و المنذر بن الضحضاح ، و اءبوبكر، و عمر، و على بن اءبى طالب ، و العباس بن عبدالمطلب ، و حمزة بن عبدالمطلب ، اذ هبط عليه جبرئيل عليه السلام فى صورته العظمى ، قد نشر اءجنحته حتى اءخذت من المشرق الى المغرب ، فناداه : يا محمد العلى الاعلى يقرء عليك السلام ، و هو ياءمرك اءن تعتزل عن خديجة اءربعين صباحا، فشق ذلك على النبى صلى الله عليه و آله و كان لها محبا و بها وامقا.
قال : فاءقام النبى صلى الله عليه و آله اءربعين يوما، يصوم النهار، و يقول الليل ، حتى اذا كان فى آخر اءيامه تلك بعث الى خديجة بعمار بن ياسر و قال : قل لها: يا خديجة لا تظنى اءن انقطاعى عنك و لاقلى ، و لكن ربى عزوجل اءمرنى بذلك لتفذ اءمره فلاتظنى يا خديجة الا خيرا، فان الله عزوجل ليباهى بك كرام ملائكته كل يوم مرارا، فاذا جنك الليل فاءجيفى الباب ، و خذى مضجعك من فراشك فانى فى منزل فاطمة بنت اءسد، فجعلت خديجة تحزن فى كل يوم مرارا لفقد رسول الله صلى الله عليه و آله فلما كان فى كمال الاربعين هبط جبرئيل عليه السلام فقال : يا محمد! العلى الاعلى يقرئك السلام ، و هو ياءمرك اءن تتاءهب لتحيته و تحفته ، قال النبى صلى الله عليه و آله : يا جبرئيل و ما تحفة رب العالمين ؟ و ما تحيته ؟ قال : لا علم لى ، قال : فبينا النبى صلى الله عليه و آله كذلك اذهبط ميكائيل و معه طبق مغطى بمنديل سندس ، اءو قال : استبرق ، فوضعه بين يدى النبى صلى الله عليه و آله و اءقبل جبرئيل عليه السلام و قال : يا محمدا! ياءمرك ربك اءن تجعل الليلد افطارك على هذا الطعام .
فقال على بن ابى طالب عليه السلام : كان النبى صلى الله عليه و آله اذ اءراد اءن يفطر اءمرنى اءن اءفتح الباب لمن يرد الى الافطار، فلما كان فى تلك الليلة اءقعدنى النبى صلى الله عليه و آله على باب المنزل ، و قال : يابن اءبى طالب انه طعام محرم الا على .
قال على عليه السلام : فجلست على الباب و خلا النبى صلى الله عليه و آله بالطعام ، و كشف الطبق ، فاذا عذق من رطب ، و عنقود من عنب ، فاءكل النبى صلى الله عليه و آله منه شعبا و شرب من الماء ربا، و مد يده للغسل فاءفاض ‍ الماء عليه جبرئيل ، و غسل يده ميكائيل ، و تمندله اسرافيل ، و ارتفع فاضل الطعام مع الاناء الى السماء ثم قام النبى صلى الله عليه و آله ليصلى فاءقبل عليه جبرئيل ، و قال : الصلاة محرمة عليك فى وقتك حتى تاءتى الى منزل خديجة فتواقعها، فان الله عزوجل آلى على نفسه اءن يخلق من صلبك فى هذه اليلة ذرية طيبة ، فوثب رسول الله صلى الله عليه و آله الى منزل خديجة .
قالت خديجة رضوان الله عليها: و كنت قد اءلفت الوحدة ، فكان اذا جنتنى الليل غطيت راءسى ، و اءسجفت سترى ، و غلقت بابى ، و صليت وردى ، و اطفاءت مصباحى ، و آويت الى فراشى ، فلما كان فى تلك اليلة لم اءكن بالنائمة و لا بالمنتبهة اذ جاء النبى صلى الله عليه و آله فقرع الباب ، فناديت : من هذا الذى يقرع حلقة لا يقرعها الا محمد صلى الله عليه و آله ؟ قالت خديجة : فنادى النبى صلى الله عليه و آله بعذوبة كلامه و حلاوة منطقة : افتحى يا خديجة فانى محمد قالت خديجة : فقمت فرحة مستبشرة بالنبى صلى الله عليه و آله ، و فتحت الباب ، و دخل النبى المنزل ، و كان صلى الله عليه و آله اذا دخل المنزل دعا بالاناء فتطهر للصلاة ، ثم يقوم فيصلى ركعتين يوجز فيهما، ثم ياءوى الى فراشه ، فلما كان فى تلك الليلة لم يدع بالاناء، و لم يتاءهب بالصلاة غير انه اءخذ بعضدى ، و اءقعدنى على فراشته ، و داعبنى و مازحنى ، و كان بينى و بينه ما يكون بين المراءة و بعلها، فلا والذى سمك السماء و اءنبع الماء ما تباعد عنى النبى صلى الله عليه و آله حتى حسست بثقل فاطمة فى بطنى .
و فيه : عن المفضل بن عمر بن قال : قال قلت لابى عبدالله جعفر بن محمد عليهماالسلام : كيف كانت ولادة فاطمة عليهاالسلام ؟ قال : نعم ، ان خديجة عليها رضوان الله لما تزوج بها رسول الله صلى الله عليه و آله هجرتها نسوة مكة ، فكن لا يدخل عليها و لا يسلمن عليها و لا يتركن امراءة تدخل عليها، فاستوحشت خديجة من ذلك ، فلما حملت بفاطمة عليهماالسلام صارت تحدثها فى بطنها و تصبرها، و كانت خديجة تكتم ذلك عن رسول الله صلى الله عليه و آله ، فدخل يوما و سمع خديجة تحدث فاطمة ، فقال لها: يا خديجة من يحدثك ؟ قالت : الجنين الذى فى بطنى يحدثنى و يؤ نسنى ، فقال بها: هذا جبرئيل يبشرنى اءنها انثى ، و اءنها النسلة الطاهرة الميمونة ، و اءن الله تبارك و تعالى سيجعل نسلى منها، و سيجعل من نسلها اءئمة فى الامة ، يجعلهم خلفاء فى اءرضه بعد انقضاء وحيه . فلم تزل خديجة رضى الله عنها على ذلك الى اءن حضرت ولادتها، فوجهت الى نساء قريش و نساء بنى هاشم يجئن و يلين منها ما تلى النساء من النساء، فاءرسل اليها: عصيتينا و لم تقبلى قولنا، و تزوجت محمد يتيم اءبى طالب فقيرا لا مال له ، فلسنا نجى ء و لا نلى من اءمرك شيئا. فاءغتمت خديجة لذلك ، فبينا هى كذلك اذ دخل عليها اءربع نسوة طوال كاءنهن من نساء بنى هاشم ، ففزعت منهن ، فقالت لها احداهن : لا تحزنى يا خديجة ، فانا رسل ربك اليك ، و نحن اءخواتك : اءنا سارة ، و هذه آسية بنت مزاحم ، و هى رفيقتك فى الجنة و هذه مريم بنت عمران ، و هذه صفراة بنت شعيب ، بعثنا الله تعالى اليك لنلى من اءمرك ما تلى النساء من النساء، فجلست واحدة عن يمينها و الاخرى عن يسارها، و الثالثة من بين يديها، و الرابعة من خلفها، فوضعت خديجة فاطمة عليهماالسلام طاهرة مطهرة ، فلما سقطت الى الارض اءشرق منها النور حتى دخل بيوتات مكة ، و لم يبق فى شرق الارض و لا غربها موضع الا اءشرق فيه ذلك النور، فتناولتها المراءة التى كانت بين يديها فغسلتها بماء الكوثر، و اءخرجت خرقتين بيضاوين اءشد بيضا من اللبن ، و اءطيب رائحة من المسك و العنبر، فلفتها بواحدة و قنعتها بالاخرى ، ثم استنطقتها فنطقت فاطمة عليهماالسلام بشهادة اءن لا اله الا الله ، و اءن اءبى رسول الله صلى الله عليه و آله سيد الانبياء و اءن بعلى سيد الاوصياء، و اءن ولدى سيد الاسباط، ثم سلمت كل واحدة منهن باسمها، و ضحكن اليها و تباشرت الحور العين ، و بشر اءهل الجنة بعضهم بعضا بولادة فاطمة عليهاالسلام ، و حدث فى السماء نور زاهر لم تره الملائكة قبل ذلك اليوم ، فلذلك سميت الزهرا عليهاالسلام ، و قالت : خذيها يا خديجة ! طاهرة مطهرة زكية ميمونة ، بورك فيها و فى نسلها فتناولتها خديجة عليهاالسلام فرحة مستبشرة ، فاءلقمتها ثديها، فشربت قدر عليها، و كانت عليهاالسلام تنمى فى كل يوم كما ينمى الصبى فى شهر، و فى شهر كما ينمى الصبى فى سنة ، صلى الله عليها و على اءبيها و بعلها و بنيها (161) كتاب الدر النظيم مثل ما مر من الروايات كلها

ترجمه : روايت شده كه فاطمه پنج سال قبل از بعثت متولد گرديده است .
و گفته شده است كه روزى رسول خدا در ابطح نشسته بود و همراه او عمار بن ياسر، منذر بن ضحضاح ، عمر، على بن ابى طالب ، عباس بن عبدالمطلب ، و حمزة بن عبدالمطلب نشسته بودند كه جبرئيل در صورت عظماى خود فرود آمده و بالهاى خود را در طرفين مشرق و مغرب خود پهن نموده و گفت :
اى محمد! خداوند بلندمرتبه تو را به سلام مى رساند و امر مى كند كه چهل روز از خديجه دورى نمايى . و اين كار براى پيامبر بسيار دشوار بود زيرا خديجه را بسيار دوست مى داشت و به وى دلبستگى فراوان داشت . پيامبر برخاست و چهل روز را روزه گرفته ، چهل شب را به بيدارى و عبادت خداوند متعال گذرانيد، در روزهاى آخرين عمار بن ياسر را به سوى خديجه فرستاد و به وى پيغام داد: اى خديجه ! خيال نكنى كه دليل دورى من از تو به سبب غضبى است كه نسبت به تو دارم بلكه خداوند متعال اين دورى را امر فرموده و من براى امتثال او چنين مى كنم و تو به جز خير، در اين مورد هيچ انديشه ديگرى نداشته باش كه خداوند متعال در هر روز چند بار به سبب تو بر ملائكه مباهات مى ورزد. هنگام شب پشت درب را محكم كن و به آسودگى بخواب ، و بدان كه من در اين ايام در منزل مادرم فاطمه بنت اسد مادر على بن ابى طالب ، يعنى در منزل عمويم هستم . خديجه در دوران اين دورى در هر روزى چند بار محزون و انديشناك مى شد.
پس از اتمام چهل روز جبرئيل بر پيامبر فرود آمد و فرمود: اى محمد! خداوند بر تو درود مى فرستد و تو را امر مى كند تا از تحفه و هديه او بهره مند گردى . پيامبر فرمود: تحفه پروردگار عالميان چيست ؟ و مژده او كدام است ؟ جبرئيل گفت : نمى دانم . در اين حال ميكائيل فرود آمد و همراه او طبقى بود كه با پارچه اى پشمى پوشيده شده بود، و آن را در مقابل پامبر گذارد، و جبرئيل نزديك آمده و گفت : اى محمد! خداوند فرمان مى دهد كه امروز را با اين طعام افطار كنى .
على بن ابى طالب گويد: هنگامى كه پيامبر اراده افطار مى نمود و به من امر مى كرد كه درب خانه را باز كنم تا هر كه مايل است داخل شود و از آن طعام استفاده نمايد، ولى در اين شب پيامبر مرا بر درب خانه قرار داد و فرمود: اين طعام خاص ، براى غير من حرام است . سپس پارچه را از روى طبق برداشت و در زير آن خوشه اى از خرما و خوشه اى از انگور بود، رسول اكرم به اندازه كافى از آنها خورد و آب كاملى نوشيد و جبرئيل بر دستان او آب ريخته ، و ميكائيل دستانش را با آن آب شست و اسرافيل آنها را خشك نمود، و باقى طعام و ظرف آب را به آسمان بازگردانيدند، پس از آن پيامبر برخاست تا نماز بگزارد كه جبرئيل جلو آمد و گفت : نماز در اين وقت براى تو حرام است تا آنكه به منزل خديجه بروى و او را ديدار كنى و با وى همبستر شوى ، كه خداوند اراده كرده از صلب تو در اين شب ذريه اى طيبه متولد نمايد. رسول خدا شتابان به سوى منزل خديجه به راه افتاد.
خديجه مى گويد: من به تنهايى عادت كرده بودم ، لذا وقتى شب مى شد سرم را مى پوشانيدم و پرده را مى انداختم ، و درب را مى بستم و پشت آن را مى انداختم ، و خداى را عبادت مى كردم به نماز يا قرائت قرآن و چراغ را خاموش مى نمودم و مى خوابيدم ، در آن شب به خصوص ، هنوز نخوابيده بودم كه پيامبر آمده و در را به صدا درآورد، من پرسيدم : كيست كه در خانه مرا مى زند در حالى كه كسى غير از محمد اين درب را به صدا در نياورده است ؟
و صداى متين پيامبر را از آن سوى در شنيدم كه گفت : اى خديجه ! در را باز كن كه من محمد هستم . من در حالى كه خوشحال بودم برخاسته و در را باز كردم ، پيامبر داخل منزل شده ظرف آب را طلبيد تا وضو بسازد و نماز بگزارد. پس از آن دو ركعت نماز خفيف به جاى آورد، سپس به سوى بستر رفت . وى در اين شب نماز زيادى به جاى نياورد بلكه دست مرا گرفته و بر بسترش نشانيد، و ميان ما آنچه كه ميان همسران واقع مى شود واقع گرديد، والله كه در همان شب ثقل و سنگينى فاطمه را در بطن خود احساس كردم .
و در همين كتاب از مفضل بن عمر روايت شده كه گويد: از امام صادق عليه السلام پرسيدم كه ولادت حضرت فاطمه چگونه بوده است ، فرمود:.... (162)
4 بحارالانوار، ج 8 ص 190 رقم 165:
تفسير فرات (163): باسناده عن حذيفة اليمانى قال : دخلت عائشة على النبى صلى الله عليه و آله و هو يقبل فاطمة عليهاالسلام فقالت : يا رسول الله اءتقبلها و هى ذات بعل ؟ فقال لها و ساق حديث المعراج الى اءن قال : ثم اءخذ جبرئيل (عليه السلام ) بيدى فاءدخلنى الجنة و اءنا مسرور فاذا بشجرة من نور مكللة بالنور، فى اءصلها ملكان يطويان الحلى و الحلل ، ثم تقدمت اءمامى فاذا اءنا بتفاح لم اءر تفاحا هو اءعظم ، فاءخذت واحدة ففلقتها فخرجت على منها حوراء كاءن اءشفارها مقاديم اءجنحة النسور، فقلت : لمن اءنت ؟ فبكت و قالت : لابنك المقتول ظلما الحسين بن على بن اءبى طالب (عليهماالسلام )، ثم تقدمت اءمامى فاذا انا برطب اءلين من الزيد، و اءحلى من العسل ، فاءخذت رطبة فاءكلتها و اءنا اءشتهيها فتحولت الرطبة نطفة فى صلبى ، فلما هبطت الى الارض واقعت خديجة فحملت بفاطمة حوراء انسية ، فاذا اشتقت الى رائحة الجنة شممت رائحة ابنتى فاطمة (عليهاالسلام ) (164)
5 بحارالانوار، ج 8 ص 151 رقم 89:
تفسير فرات الكوفى (165): عبيد بن كثير معنعا، عن سلمان رضى الله عنه قال :
قال بعض اءزواج النبى صلى الله عليه و آله : يا رسول الله ما لك تحب فاطمة حبا ما تحب اءحدا من اءهل بيتك ؟ قال : انه لما اسرى بى الى السماء انتهى بى جبرئيل (عليه السلام ) الى شجرة طوبى ، فعمد الى ثمرة من اءثمار طوبى ففركه بين اصبعيه ، ثم اءطعمنيه ، ثم مسح يده بين كتفى ، ثم قال : يا محمد! ان الله تعالى يبشرك بفاطمة من خديجة بنت خويلد. فلما اءن هبطت الى الارض فكان الذى كان فعلقت خديجة بفاطمة ، فاءنا اذا اشتقت الى الجنة اءدنيتها ريح الجنة ، فهى حوراء انسية

ترجمه : فرات بن ابراهيم كوفى از عبيد بن كثير، با سند معنعن از سلمان فارسى روايت كرده است :
بعضى از زنان پيامبر منظور عايشه است به رسول خدا گفتند: اى رسول خدا! چقدر فاطمه را دوست دارى در حالى كه هيچ يك از اهل بيتت را اين قدر دوست نمى دارى ! پيامبر فرمود: هنگامى كه به سوى آسمان برده شدم جبرئيل مرا نزد درخت طوبى برد، پس ميوه اى از آن را چيده و پوست آن را گرفت و به من داد تا بخورم و سپس با دست خود بين دو كتف مرا مسح كرد و گفت : اى محمد! خداوند تو را بشارت مى دهد به دخترى به نام فاطمه از همسرت خديجه . و هنگامى كه به زمين بازگشتم خديجه به فاطمه حامله گرديد، پس هرگاه شوق بهشت پيدا مى كنم او را در بر مى گيرم و از وى بوى بهشت را استشمام مى نمايم ، پس فاطمه حوريه اى انسانى است .
6 بحارالانوار، ج 8 ص 119 رقم 6:
عيون اءخبار الرضا (166)، التوحيد (167)، اءمالى الصدوق (168): الهمدانى ، عن على ، عن اءبيه ، عن الهروى ، قال : قلت للرضا عليه السلام : يابن رسول الله اءخبرنى عن الجنة و النار اءهما اليوم مخلوقتان ؟ فقال : نعم و ان رسول الله صلى الله عليه و آله قد دخل الجنة و راءى النار لما عرج به الى السماء.
قال : فقلت له : فان قوما يقولون : انهما اليوم مقتدرتان غير مخلوقتين .
فقال : عليه السلام ما اولئك منا و لا نحن منهم ، من اءنكر خلق الجنة و النار فقد كذب النبى صلى الله عليه و آله و كذبنا و ليس من ولايتنا على شى ء و خلد فى نار جهنم ، قال الله عزوجل : (هذه جهنم التى يكذب بها المجرمون ، يطرفون بينها و بين حميم ءان ) (169) ، و قال النبى صلى الله عليه و آله : لما عرج بى الى السماء اءخذ بيدى جبرئيل فاءدخلنى الجنة فناولنى من رطبها فاءكلته فتحول ذلك نطفة فى صلبى هبطت الى الارض واقعت خديجة فحملت بفاطمة ففاطمة حوراء انسية ، فكلما اشتقت الى رائحة الجنة شممت رائحة ابنتى فاطمة
(170)
ترجمه : هروى گويد: از امام رضا عليه السلام خواستم راجع به بهشت و جهنم برايم توضيح دهد و بگويد كه آيا آنها خلق شده اند. فرمود: آرى آنها خلق شده اند وجود دارند و رسول خدا داخل بهشت شده و به هنگام معراجش آتش جهنم را ديده و از آن خبر داده است .
گفتم : دسته اى از مردم مى گويند: آنها هنوز خلق نشده اند و جزو مقدرات هستند و در قيامت خلق خواهند شد، امام فرمود: آنها از ما نيستند و ما نيز با آنها كارى نداريم ، كسى كه خلق بهشت و جهنم را انكار كند نبى و پيامبر اسلام را انكار نموده و ما را منكر شده و از ولايت ما نصيبى نبرده است و در جهنم داخل مى شود، و خداوند فرمود: اين جهنمى است كه گناهكاران آن را تكذيب مى كردند، پس در آن مى گردند تا باور كنند آنچه را كه انكار مى كرده اند. و پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله گفته : هنگامى كه به آسمان عروج كردم جبرئيل دست مرا گرفت و مرا داخل بهشت كرد و خرمايى بهشتى را به من داد كه آن را خوردم و در اثر آن نطفه اى در صلب من ايجاد گرديد، پس هنگامى كه به زمين بازگشتم با خديجه همبستر شدم و او به فاطمه حامله گرديد، پس فاطمه حوريه اى انسانى است ، هرگاه كه مشتاق بوى بهشت مى گردم وى را مى بويم چرا كه بوى بهشت مى دهد.
7 بحارالانوار، ج 8 ص 120 رقم 10:
تفسير على بن ابراهيم قمى (171): كان رسول الله صلى الله عليه و آله يكثر تقبيل فاطمة عليها و على اءبيها و بعلها و اءولادها اءلف اءلف التحية و السلام فاءنكرت ذلك عائشة فقال رسول الله صلى الله عليه و آله : يا عائشة ! انى لما اسرى بى الى السماء دخلت الجنة فاءدنانى جبرئيل من شجرة طوبى و ناولنى من ثمارها فاءكلته فحول الله ذلك ماء فى ظهرى ، فلما هبطت الى الارض واقعت خديجة فحملت بفاطمة فما قبلتها قط الا وجدت رائحة شجرة طوبى منها
على بن ابراهيم قمى در تفسيرش گويد:
رسول اكرم دخترش فاطمه را زياد مى بوسيد، پس عايشه حسادت مى ورزيد لذا پيامبر به وى گفت : اى عايشه ! هنگامى كه .... (172)
8 بحارالانوار، ج 36 ص 361 رقم 232:
كنز جامع الفوائد (173): روى الشيخ اءبوجعفر الطوسى ، عن رجاله ، عن الفضل بن شاذان ذكره فى كتاب مسائل البلدان يرفعه الى سلمان الفارسى قال : دخلت على فاطمة عليهاالسلام و الحسن و الحسين يلعبان بين يديها فقرحت بهما فرحا شديدا، فلم البث حتى دخل رسول الله صلى الله عليه و آله فقلت : يا رسول الله اءخبرنى بفضيلة هولاء لازداد لهم حبا.
فقال : يا سلمان ! ليلة اسرى بى الى السماء اذ راءيت جبرئيل فى سماواته و جنانه ، فبينما اءنا اءدور قصورها و بساتينها اذ شممت رائحة طيبة فاعجبتنى تلك الرائحة فقلت : يا حبيبى ما هذه الرائحة التى غلبت روائح الجنة كلها؟ فقال :
يا محمد! تفاحه خلق الله تبارك الله و تعالى بيده منذ ثلاثمائة اءلف عام ما ندرى ما يريد بها، فبينا اءنا كذلك اذ راءيت ملائكة و معهم تلك التفاحة ، فقال : يا محمد! ربنا يقرء عليك السلام و قد اءتحفك بهذه التفاحة . فقال رسول الله صلى الله عليه و آله : فاءخذت تلك التفاحة فوضعتها تحت جناح جبرئيل ، فلما هبط الى الارض اءكلت تلك التفاحة ، فجمع الله ماءها فى ظهرى ، فغشيت خديجة بنت خويلد فحملت بفاطمة من ماء التفاحة ، فاءوحى الله عزوجل الى اءن قد ولد لك حوراء انسية . فروج النور من النور: النور فاطمة من نور على فانى قد زوجتها فى السماء و جعلت خمس الارض مهرها، و يستخرج فيما بينهما ذرية طيبة و هما سراجا الجنة الحسن و الحسين ، و يخرج من صلب الحسين اءئمة يقتلون و يخذلون ، فالويل لقاتلهم و خاذلهم

ترجمه : سلمان فارسى مى گويد:
بر فاطمه ، حسن و حسين عليهم السلام داخل شدم در حالى كه آن دو بازى مى كردند و فاطمه به مشاهده آنها خردسند و بسيار شادمان بود، و مزاحم آنان نشده تاءمل كردم تا پيامبر داخل شد، پس گفتم : اى رسول خدا! درباره فضائل اينان براى من بگو تا علاقه ام نسبت به ايشان فزونى يابد. آن حضرت فرمود: اى سلمان ! شبى كه به آسمان برده شدم جبرئيل را در آسمان و غرفه هاى بهشت ملاقات كردم و در اين حال در قصرها و مزارع آنجا مى گشتم كه ناگهان بوى بسيار خوشى به مشامم رسيد و از خوبى آن متعجب گشته به جبرئيل گفتم : اى حبيب من ! اين رايحه اى كه بر ساير بوهاى بهشت غالب آمده از چيست ؟ گفت : اى محمد! اين بوى خوش به سيبى تعلق دارد كه خداوند آن را سيصدهزار سال پيش خلق كرده و ما نمى دانيم كه قصد وى از خلق اين سيب چيست ، در همين حال جمعى از فرشتگان را ديدم كه آن سيبب را مى آورند پس خطاب به من گفتند: اى محممد! خداوند متعال بر تو سلام و درود مى فرستد و اين سيب را به تو هديه مى دهد.
رسول خدا فرمود: من آن سيب را گرفتم و بر بال جبرئيل گذاردم و هنگامى كه به زمين بازگشتم آن ميوه را تناول نمودم و در اثر آن نطفه اى در پشت من پديدار گشت ، و با خديجه همبستر شدم و او از اين نطفه ، فاطمه را باردار شد، سپس خداوند بر من وحى نمود كه به زودى براى تو حوريه اى انسانى متولد مى شود، و نور را به نور تزويج خواهى نمود، يكى فاطمه و ديگرى على ، زيرا ازدواج آنها در آسمان واقع شده است در عالم ذر، يعنى مقدر گرديده است و براى فاطمه يك پنجم زمين را مهر قرار مى دهى ، و از آن دو ذريه اى طيبه پديد مى آيد، و اين دو از آنها هستند، و از صلب حسين فرزندانى متولد مى گردد كه امامان مردم خواهند بود ولى مردم آنها را مى كشند و بر ايشان ستم روا مى دارند، بدا بر قاتل آنها و كسانى كه به ايشان ظلم كنند!
9 بحارالانوار، ج 8 ص 188 و 189 رقم 160:
علل الشرايع (174): القطان ، عن السكرى ، عن الجوهرى ، عن عمر بن عمران ، عن عبيدالله بن موسى ، عن جبلة المكى ، عن طاوس ، عن ابن عباس ، عن النبى صلى الله عليه و آله قال : لما عرج بى الى السماء و انتهيت الى السما السادسة نوديت :
يا محمد! نعم الاب اءبوك ابراهيم ، و نعم الاخ اءخوك على فلما صرت الى الحجب اءخذ جبرئيل (عليه السلام ) بيدى فاءدخلنى الجنة فاذا اءنا بشجرة من نور فى اءصلها ملكان يطويان الحلى و الحلل الى يوم القيامة فقلت :
حبيبى جبرئيل لمن هذه الشجرة ؟ فقال : هذه لاخيك على بن اءبى طالب و هذان الملكان يطويان له الحلى و الحلل الى يوم القيامة ، ثم تقدمت فاذا اءنا برطب اءلين من الزبد، و اءطيب من المسك ، و اءحلى من العسل ، فاءخذت رطبة فاءكلتها فتحولت الرطبة نطفة فى صلبى ، فلما هبطت الى الارض ‍ واقعت خديجة فحملت بفاطمة ، ففاطمة حوراء انسية ، فاذا اشتقت الى الجنة شممت رائحة فاطمة (عليهاالسلام )

ترجمه : ابن عباس از رسول اكرم صلى الله عليه و آله روايت كرده :
هنگامى كه به سوى آسمان عروج كردم ، به آسمان ششم كه رسيدم ، ندايى گفت :
اى محمد! چه پدر خوبى است پدر تو ابراهيم ، و چه برادر خوبى است برادرت على . و چون به سراپرده هاى بهشت رسيدم ، جبرئيل دستم را گرفت و داخل بهشت نمود، در آنجا درختى نورانى توجه مرا جلب كرد در حالى كه دو فرشته آن را با زيورهايى مى آراستند. من گفتم :
اى جبرئيل ! اين درخت به چه كسى تعلق دارد؟ گفت : آن درخت على بن ابى طالب است و اينها تا روز قيامت وظيفه دارند آن را تزيين نمايند. وقتى كمى جلوتر رفتم خرمايى ديدم كه از كره نرمتر و از مشك خوشبوتر و از عسل شيرين تر بود، يكى از آنها را خوردم و در اثر آن نطفه اى در صلب من ايجاد شد، پس از آنكه به زمين بازگشتم با خديجه همبستر شدم و او به فاطمه حامله گرديد، پس فاطمه حوريه اى انسانى است كه هرگاه مشتاق بوى بهشت مى شوم بوى او را استشمام مى كنم .
10 بحارالانوار، ج 18 ص 315 رقم 27:
كتاب المحتضر (175): عن الصدوق ، عن اءحمد بن على ابراهيم ، عن اءبيه ، عن جده ، عن على بن معبد، عن اءحمد بن عمر، عن زيد النقاب ، عن اءبان بن تغلب ، عن اءبى عبدالله عليه السلام قال : كان النبى صلى الله عليه و آله يكثر تقبيل فاطمة عليهاالسلام ، فعاتبته على ذلك عائشة ، فقالت : يا رسول الله انك لتكثر تقبيل فاطمة ! فقال لها: انه لما عرج بى الى السماء مر بى جبرئيل على شجرة طوبى فناولنى من ثمرها فاءكلته ، فحول الله ذلك ماء الى ظهرى ، فلما اءن هبطت الى الارض واقعت خديجة فحملت بفاطمة ، فما قبلتها الا وجدت رائحة شجرة طوبى منها
ترجمه : امام صادق عليه السلام فرموده :
پيامبر حضرت فاطمه را خيلى دوست داشت و او را زياد مى بوسيد، پس ‍ عايشه وى را مورد عتاب قرار مى داد و مى گفت : اى رسول خدا! چرا فاطمه را اين همه مى بوسى ؟ پيامبر به او فرمود: اى عايشه ! هنگامى كه به آسمان برده مى شدم جبرئيل مرا به نزد درخت طوبى برد و يكى از ميوه هاى آن را برگرفت ، و من آن را تناول نمودم و در اثر آن آبى در پشت من ايجاد گرديد، وقتى كه به زمين بازگشتم با خديجه همبستر شدم و او به فاطمه حامله گرديد، و من او را نمى بوسم مگر آنكه بوى شجره درخت طوبى را از وى استشمام مى نمايم .

next page

fehrest page

back page